جرم شناسی ِ تحققی، نخستین اقدام برای دست بردن به ریشه ها

 

در قرن نوزدهم، شکست های پیاپی ِ نئوکلاسیک ها، چه در عرصه های علمی حقوقی و چه در عرصه های اجرایی سیاسی هم زمان شد با پیشرفت های علوم ِ گوناگون مانند ِ زیست شناسی، جامعه شناسی و فلسفه، چنین پیشرفت هایی به همراه ِ برخی نظرات نو و جدید، درکی بدیع از ماهیت ِ جرم را به دست ِ برخی از حقوق دانان داد.

 در طی ِ این سال ها، تحت آموزه های زیست شناختی نظریه های وراثت و خارج از کنترل بودن ِ برخی عوامل ِ موجود در فرد به دست آمد. در پی حضور ِ آگوست کنت که از او به عنوان ِ نخستین جامعه شناس یاد می شود - و پذیرش ِ برخی آرای هگل، لودویگ فوئرباخ، کارل مارکس و فردریش انگلس در فلسفه، فلاسفه و اندیشمندان ِ اجتماعی برای همیشه ریسمان ِ ارتباطی ِ خویش با آسمان را قطع کرده و برای نخستین بار در تاریخ ِ بشری، حقیقتاً پا بر زمین نهادند. در این دوران، میراث ِ فلسفی ِ قرن ِ هجدهم، یعنی تأکید بر خردورزی و تجربه گرایی بر بسیاری از اندیشمندان و محققان تأثیر گذاشت. در طی ِ همین دوره بود که ما شاهد ِ نخستین اقدام ِ اثبات گرایانه و طبقه بندی شده از سوی "آندره گری"

فرانسوی و "کِتِله" بلژیکی هستیم، این دو نفر برای نخستین بار از طریق ِ آمار و بررسی ِ داده های آماری به ارزیابی ِ جرایم پرداختند.

 در چنین شرایطی، گروه ِ کوچکی از دانشمندان و متفکران ِ ایتالیایی به وجود آمد. این گروه که تحت ِ تأثیر ِ شدید ِ نظرات ِ آگوست کنت قرار داشت، معتقد بود که تنها راه ِ مبارزه ی مؤثر علیه جرم، رها کردن و از بین بردن ِ کامل ِ مکاتب کلاسیک است.

اعضای این گروه شامل "سزار لومبروزو"، "انریکو فری" و "رافائل گاروفالو" بود.                        لومبروزو که پزشک بود، به سال 1876 با انتشار ِ کتاب ِ "انسان ِ بزهکار" جنجال ِ عظیمی در محافل ِ حقوقی اروپا به پا کرد. انریکو فری استاد ِ حقوق ِ کیفری و جامعه شناسی بود که در سال 1892 کتاب ِ معروف و ارزشمند ِ خود، "افق های نوین ِ حقوق کیفری" که بعد ها "جامعه شناسی ِ جنایی" نام گرفت را منتشر ساخت و رافائل گاروفالو قاضی ِ دادگستری بود که کتاب ِ "جرم شناسی" اش را در سال 1885 انتشار داد.                                                      

 این سه در پیوند با یکدیگر مکتبی را پایه گذاشتند که به نام ِ "مکتب ِ تحققی یا اثباتی ِ ایتالیایی" دارای شهرت و اعتبار شد.

از لحاظ ِ نظری و تئوریک، مکتب ِ تحققی ِ ایتالیایی بر پایه ی نظرات ِ فری و لومبروزو شکل گرفت که البته، هر دوی این نظرات دارای اصل و اساس ِ مشترکی بودند.                                شاید بتوان با اطمینان مدعی شد که اثبات گرایان ِ ایتالیایی از همان ابتدا بر پایه ی مفهوم ِ "مجبور" بودن ِ انسان که در برابر ِ آزادی ِ اراده ی کلاسیک ها مطرح شده بود، شکل گرفتند. انریکو فری در کتاب ِ خود، یعنی جامعه شناسی ِ جنایی، با صراحت ِ لهجه ای تحسین برانگیز میراث ِ اکثر ِ قریب به اتفاق ِ فلاسفه ی پیش از خود را به چالش می کشد و با بیان ِ شیوایی چنین می نویسد: "انسان از جایگاه ِ والایی که برای خود ساخته بود پایین آمد و به ذره ای نامریی در اقیانوس ِ بزرگ ِ زندگی بدل گردید، انسان باید خواسته یا ناخواسته بپذیرد که تابع ِ قوانین ِ جاودانی ِ طبیعت و زندگی است."                                                                             بر این اساس اثبات گرایان، دو تز ِ متفاوت را در رابطه با مفهوم ِ جبرگرایی مطرح ساختند:

نخست، نظر ِ سزار لومبروزو که بر پایه ی انسان شناسی بیان شده بود: لومبروزو با مطالعاتی که بر ویژگی های آناتومیک ِ بزهکاران انجام داد، کشف کرد که مجرمان از لحاظ ِ فیزیولوژیکی دارای تفاوت هایی با افراد ِ غیر بزهکار می باشند، او که این افراد را از نظرآناتومی و فیزیولوژیکی "معیوب" تشخیص داده بود، بیان کرد این عده، که وی آنان را "مجرمان ِ مادرزادی" می نامید، مستعد ِ حضور و زندگی در اجتماع ِ انسان ها نیستند. برخی

از ویژگی هایی که او برای این بزهکاران ِ بالفطره بر می شمرد عبارت بودند از: "پیشانی ِکوتاه، فراوانی ِ بیش از حد ِ گودی ِ میانی ِ پس  ِ سری، ضخامت ِ مفرط ِ کاسه ی سر، رشد ِ نامتناسب ِ آرواره ها و کف ِ دست ها، برآمدگی ِ چهره و عقب رفتگی ِ استخوان ِ جمجمه، موهای ِ ضخیم و سوزنی، گوش های ِ پهن یا گوشت آلود، بازوهای ِ کشیده، موهای ِ مشکی، صورت ِ بی مو نزد مردان، تنبلی، بی احساسی ِ مطلق، چپ دستی، غرور ِ مفرط و غیره.                                                                       به نظر می رسد که لومبروزو اعتقاد داشت این "تیپ" بزهکاران از روند ِ تکامل جدا مانده اند! در نهایت به اعتقاد ِ نویسنده، این قبیل نظرات در رابطه با مفهوم ِ بزهکار، فارغ از غیر علمی و مضحک بودن، می تواند عواقب ِ بسیار خطرناکی داشته باشد چرا که این قبیل ویژگی ها می تواند بعضاً و یا حتی جمعاً در افرادی دیده شوند، بر اساس ِ نظر ِ لمبروزو این افراد قابلیت و توانایی ِ زندگی در اجتماع را ندارند و نتیجتاً می بایست آنان را از جامعه برای همیشه طرد کرد. نظرات لومبروزو عملاً فاصله ی چندانی تا فاشیسم و نژادپرستی ندارد چرا که به عنوان مثال در میان ِ برخی اقوام می توان موی مشکی، موهای ضخیم، پیشانی ِ کوتاه و یا کم مویی در مردان را یافت، این قبیل نظرات سبب می گردند که برخی از اقوام "پست" و برخی "برتر" تلقی گردند که این موضوع با اصول نخستین و ابتدایی ِ انسانی ِ در تضاد ِ کامل است. البته لازم به تذکر است که لومبروزو در آخرین چاپ کتابش (1896)، برخی از نظرات ِ خویش را اصلاح نمود و و اذعان کرد که انواع ِ دیگری از مجرمان نیز وجود دارند که مانند ِ سایر انسان ها می باشند.

دوم، انریکو فری که نظراتش را به شکلی واقع گرایانه تر، علمی تر و منطقی تر از لومبروزو بیان کرد:   " [اعمال ِ انسان] همواره محصول ِ ارگانیسم ِ فیزیولوژیکی و روانی او و فضای فیزیکی و اجتماعی که او در آن زاده شده و زندگی می کند است."1  جمله ی اخیر به خوبی کنه ی نظرات ِ فری را برای ما روشن می سازد؛ از نظرگاه ِ او، جرم شناس همانند ِ یک پزشک می بایست نه به بیماری بلکه به فرد ِ بیمار (و در این جا مجرم) توجه نماید چرا که بزهکار تحت ِ عواملی که از کنترل ِ او خارج بوده مرتکب ِ بزه شده است. شاید چنین به نظر رسد که بر اساس ِ جبرگرایی که فری نیز بدان معتقد بود، وی مجازات ِ مجرمان را نهی می کرد اما، اگرچه او در لفظ ترجیح می داد که مفهوم ِ مجازات را برای همیشه از میان ببرد اما در عمل، اقداماتی که به عنوان ِ ضمانت های اقدامات ِ پیشگیرانه و "دفاع ِ اجتماعی" مطرح می ساخت، چیزی جز همان مجازات نبود. حتی می توان ادعا کرد که برخی از راه حل های پیشنهادی ِ فری و یا گاروفالو برای ضمانت ِ اجرای اقدامات ِ پیشگیرانه و اقدامات ِ فردی، بسیار از مجازات های همسان سنگین تر و به عبارت درست تر، ناعادلانه تر بوده اند.

اثبات گرایان ِ ایتالیایی علیرغم ِ تمامی ادعاها مبنی بر این که می بایست به "مجرم" توجه کرد نه جرم، تمامی ِ پیشنهادات و راه حل های خود را با توجه به جرم ارائه کرده بودند، آنان با توسل به "دفاع ِ اجتماعی" واقدامات ِ فردی، گاهاً پیشنهاد می نمودند که برخی از مجرمان را به زندان ِ  بدون ِ مدت ِ معین محکوم کنند تا "حالت ِ خطرناک" ِ آنان از میان برود. چنین پیشنهاداتی کاملاً در تضاد با فلسفه ی آغازین ِ مکتب ِ تحققی قرار داشتند چرا که بر اساس ِ "مجبور بودن" ِ مجرم به انجام بزه، ما نمی توانیم عقلاً برای او مسئولیت ِ چندانی قائل شویم، فری به صراحت مسئولیت ِ اخلاقی ِ مجرمین را نفی کرد اما آن را با مسئولیت ِ اجتماعی جایگزین ساخت تا بار ِ دیگر مجرم به مثابه یک قربانی در اجتماع، برای دو بار قربانی گردد، نخست به وسیله ی قوانین ِ غیرانسانی ِ حاکم و دیگر باره به وسیله ی واضعان و اجراکنندگان ِ آن قوانین. در نهایت در سال های پایانی ِ قرن نوزدهم، مکتب ِ تحققی ِ ایتالیایی، با سرعتی بیش از آن چه صعود کرده بود، نزول کرد و پس از مدتی، تقریباً از میان رفت اگرچه تأثیر شگرفی که از خود برجای نهاد، تا امروزه در قوانین ِ بسیاری از کشورها بازتابی عمیق دارد؛ به عنوان مثال، "جایگزین های کیفری" برای نخستین بار و به شکلی علمی توسط ِ انریکو فری مطرح شد اگرچه پیش از آن در اندیشه های لاریدزابال نیز بدان اشاراتی شده بود.  

در کل مکتب ِ تحققی و آرای بیان شده در آن را به زعم برخی، نمی توان تنها "نظریه" شمرد بلکه باید برای آن ها اهمیتی مانند یک "فلسفه" قائل شد.

پس از پایان عملی مکتب ِ اثباتی ِ ایتالیایی،  می توانیم شاهد ِ حضور ِ اثبات گرایان ِ قرن بیستم باشیم. این "نسل ِ جدید" از پیروان مکتب تحققی بیشتر به "اثبات گرایان ِ منطقی" معروف می- باشند چرا که بر خلاف ِ پیشینیان ِ خود، دارای ارتباط ِ بسیار نزدیکی با استدلال های ریاضی منطقی و شیوه های اندیشیدن است.

این بخش از اثبات گرایان در دوره های مختلف قرن بیستم نظرات ِ بسیاری را مطرح ساختند که نظریات ِ مربوط به هوش، عوامل ِ زیست شناسانه و بحث های مربوط به شخصیت ِ مجرم که با تکیه بر آموزه های روانکاوی و خصوصاً نظرات زیگموند فروید طرح شد ، نظریه های یادگیری و شناخت از آن جمله اند. اما هیچکدام از نظریات ِ فوق، از قطعیت و انسجام ِ کافی برای عملی شدن برخوردار نبودند. اما بحث های مربوط به شخصیت ِ مجرم تأثیری در قوانین گذاشت که موجب ایجاد ِ برخی نهادهای روانکاوانه برای مجرمان در بعضی از کشورها شد.

 

+     توسط جعفرنژاد  |